ابلهانی که در بینهایت ، به ابتدا و انتها میاندیشند!
درابتدا ،
"لحظات" را در قالب "زمان" تعریف کردیم و
به آن مفهوم دادیم،
سپس،
در اضطراب سپری شدن آن ،
شروع به دویدن کردیم ...

باور کن که ما مشتی ابله هستیم که در
"بی نهایت"
به ابتدا و انتها می اندیشد
نظرات ()
|
هوای بافتن دارم
درگوشه ای دنج از خانه ام نشسته ام ، چای می نوشم و می بافم ،
می لرزم از سرما ... اما باز می بافم و... چای داغ می نوشم،
تن پوشی از رویا و خیال می بافم ، می گذارمشان برای زمستانهای سرد بی حوصله گی ...

می بافم ،
برای فرار از سرما می بافم ،
فرار ازسوز کشنده ای که تا مغز استخوان افکارم نفوذ می کند و مرا دیوانه می سازد،
تن پوش بافتنی ام، همان کبریت شعله ور دخترک کبریت فروش است ، گرم و آرامش بخش هرچند موقتی و دروغین...
باید بیشتر ببافم...
سبدی پر از کلافهای رنگی دارم ، باید همه را ببافم ... وقت تنگ است ، سرما در راهاست...
گاهی از دوست داشتنهایمان ، برای هم طناب دار می بافیم
دوام یک عشق به سبک ابراز آن بستگی دارد نه به شدت و حدت ابراز آن،
باید آدمها را فهمید تا بتوان دوستشان داشت ...
درونت را بجوی

حس غربت
در 33 سالگیام ،معنای زندگی را گم کردم...
هیچ چیز را به یاد نمیآورم!
اصلا ،برای "چه"، میدویدم؟
تفاوتها را زیر سوال نبر،
زاویهی نگاهت را عوض کن...
زندگی در چاردیواری
تمام دلخوشی من در این چاردیواری ، عشق بازی با یک پنجره پرنور است...
چه ساده میتوان دوباره به زندگی دل بست !

من کجام؟
در من حلول کردی،
آن چنانکه از پایبست فرو ریختم و ویران شدم...
غباری از ناباوری با من در این ویرانه همراه است،
سوگوارم،
سوگوار نداشتههایی که عمری ،گمان میبُردم که دارم!
درک این تنهایی رقتانگیز دراین خرابه متروک وهمانگیزاست...
***
کاش میگفتی این ویرانی آغازگر یک "عروج" است یا "هبوط"؟؟؟
محکوم به دردکشیدنی اگر درکش نکنی
حقیقتی در کار نیست،
واقعیتی وجود ندارد،
جریانی عظیم، جاریست...
میخواهم که باشم...
بودنی میخواهم از جنس رهایی،
از جنس ناب بینیازی،
بودنی میخواهم بی حس حضور
مرا دریاب
گناه
در منجلاب دنیایی ممنوع فرو رفتهام،
فریاد میکشم،
دست و پا میزنم،
بیفایدهست،
محکوم به غرقشدنم....
به هم آغوشی روحمان محتاجم
نزدیک می شوی ، نزدیـــــــــــــــــــــــــــــــــک و نزدیـــــــــــکـتر ...
آنقدر نزدیکی که می توانم روحت را در آغوش کشم و همانجا آرام گیرم ...
همه چیز مهیاست جز یک چیز ،
جنس این احساس !!!

قامتم کوچتر از بُلندای این احساس است،
بیا لطفی کن و آغوشت را برایم باز نگه دار،
بازخواهم گشت ، با قامتی بلندتر...
من به آرامش این هم آغوشی محتاجم ...
گاه زندگی همچون نور یک لامپکم مصرف ، عذابآور میشود
چیز زیادی نمیخواهم :
کمی دلخوشی ،
کمی گوش شنیدن
و دو تا چشم مهربون ...
برایم کافیست!
من دختر قانعی هستم
← صفحه بعد

نظرات ()
