آذرانه

زندگی‌ام سراسر رنگ است و بو ... حس‌می‌کنم ، لمس می‌کنم و ... عاشق می‌شوم

ناشناخته‌ها، تو را درنهایت به خودت خواهند رساند

با غریبه‌ها که آشنا می‌شوی ،خودت را بیشتر خواهی شناخت ، بخش‌هایی پنهان از درونت نمایان خواهندشد و توی حقیقی را به خودت نشان خواهند داد...

                                                     *** 

برخورد با انسان‌های جدید ، یعنی برخورد با افکار ، عقاید و جهان‌بینی‌های متفاوت ، دیدگاه‌هایی که تو را به چالش و درگیری‌های ذهنی می‌کشانند و گاهاً تعصبات و باورهای تو را زیر سوال می‌برند ،
گاهی واکنش‌های رفتاری و ذهنی تو دراین شرایط به قدری برایت پیش‌بینی ناپذیر ،عجیب‌ و ناشناخته خواهندبود، که ممکن است خودت را به سختی بشناسی !

                                                     ***

طعم درک ناشناخته‌های درون هرچند عجیب است اما راهی است برای رسیدن به خود حقیقی ،

به جواب این سوال که "من واقعا که هستم؟ "

نویسنده : آذر نظری : ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

(زنانگی + مردانگی) = تعادل= آرامش

امروز یه راننده تاکسی بهم گفت دنیا دست زنهاست !!! حالا چرا اینو می گفت بماند، ولی تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که اگه دنیا به همون اندازه که دست مرداست دست زنها هم بود ، الآن این همه جنگ و قحطی و بدبختی نبود . دنیا به این وضع افتاده چون تعادلی توش برقرار نبوده و هنوزم هم نیست ،میل به قدرت و جاه طلبی و حرص مقام و پول تنها نشون دهنده سنگین تر بودن کفه ی ترازو به سمت غرایز مردانه است... درحالیکه دنیا به کمی لطافت و زنانگی هم احتایج دارد تا به تعادل نزدیک شود... من فمینیست نیستم و از هر مکتب تندرو و یه طرفه ای هم بیزارم، تنها طالب تعادل ، آرامش و آدمیتم و حرفم هم اینه که :

 تا زمانی که تعادلــــــــــــــــــی برقرارنشه ، آرامشــــــــــــی هم به وجودنخواهدآمد.

نویسنده : آذر نظری : ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

خاطرات صدایم می زنند

این روزها ، تمام شامه ی من پر ازعطر طالبی ست ،
بخشی دوست داشتنی از گذشته ام بوی طالبی می دهد ...

                                            *** 

 عطر طالبی مرا به خانه مادربزرگ می بَرد ، به  تنها دلخوشی دوران کودکی  ام ... 

عطر طالبی یعنی بعدازظهرهای خنکِ ایوانِ خیس خورده و باصفای مادربزرگ ،که برای بساط عصرانه  مهیا می شد ...

عطرطالبی یعنی ، طنین صدای گرم پدربزرگ ، که  مرا صدا می کرد ...

عطر طالبی یعنی ،  لذت بازی شاه و دزد با طعم درد یک سیبیل آتشین ...

عطر طالبی یعنی ، جمع شاد و خندان افرادی که دیگر درکنار هم نیستند...

 

                                             ***

آری،
عطر طالبی همان رایحه ء یخچال مادربزرگ بود که درفضای خانه  می پیچید و با خاطرات ما آمیخته می شد...

 

                                             ***

اشک هایم را که پاک می کنم به عطرآگین ساختن لحظات اکنون می اندیشم ، کسی چه می داند شاید همین الآنم خاطرات خوبِ فردایم باشد!!!

 

 

پ.ن :
-------

پدربزرگم که رفت ، همه عطرها رو با خودش برد و تنها طنین صداش تو در و دیوار خونه موند ، هنوز که هنوزه یادش قلبم رو فشرده می کنه ....
بعد از پدربزرگم دیگه به اون خونه نرفتم ... 
 

نویسنده : آذر نظری : ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آزاده باش

همیشه اون کاری رو انجام بده که فکر می‌کنی درسته ، حتی اگه به ضررت باشه

نویسنده : آذر نظری : ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

کاش این زندگی لحظه ای دست از سر ما بر دارد...

کاش این زندگی لحظه ای دست از سر ما بر دارد...

نویسنده : آذر نظری : ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

باید دچارشد تا .... فهمید، تا قدری بزرگتر شد، تا ...

 

یه چیزایی رو باید حس کرد،

                یه حس‌هایی رو باید دچار شد،

دچار که شدی ...دیگه نمی‌تونی همونی باشی که بودی!!!
بزرگتر می‌شی...

 

 

نویسنده : آذر نظری : ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

اقلیت یا اکثریت؟؟

فرض کنید توی یه جاده‌ی دو طرفه دارین رانندگی می‌کنین و یهو جلوتون چندتا کارگر رو می‌بینین که بدون گذاشتن ایست و هشدار ، دارن جاده رو تعمیر می‌کنند ، تو لاین مخالف هم یک کارگر داره کار می‌کنه (از علام هشداردهنده هم برای رانندگان روبرویی استفاده کرده )، با فرض اینکه دو طرف جاده گارد ریل باشه (یعنی نتونین خارح از جاده برین)، برای ترمز کردن هم دیرشده باشه و تنها راه پیش روی شما تصادف و احتمالا زیرگرفتن آدما باشه ، شما کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنین ؟ اون چندتا کارگر رو زیر می‌گیرین یا ترجیح می‌دین حالا که قرار کسی کشته بشه ، اون یه نفر لاین روبرویی کشته بشه ؟؟

 

این سوالی بود که استادمون پرسید ، اکثریت کلاس (ازجمله خود استاد) ترجیح دادن که به جای کشته شدن چند نفر ، فقط یک نفر بمیره!!! 

 

اما چرا؟؟؟ چرا یه بیگناه به خاطر حماقت چند نفر سهل انگار و کارنابلد باید کشته بشه ، فقط به خاطر این که تو اقلیت قرارگرفته؟؟؟؟
این انتخاب نتیجه و نشات گرفته از سیستم غلط و ناعادلانه جامعه کنونی ما نیست؟؟؟

در چنین جامعه ای وقتی به خاطر تاخیر اکثریت کلاس اعتراض می کنی و از استاد مربوطه می خواهی که درس را در زمان مقرر شروع کند ، چون دراقلیت آدمای وقت شناس قرارگرفته ای ، از سوی استاد به فردگرا بودن و عدم درک دیگران متهم خواهی شد !!! چنین جامعه ای به جای تنبیه افراد بی نظم  ، باقی آدم ها را هم به بی نظمی و عدم وقت شناسی تشویق می کند!!!!


اکثر ما بدون اینکه بدانیم به رواج این طرز فکر مسموم و بمیارگونه کمک می کنیم ...

 لطفا از در اقلیت قرارگرفتن نهراسید...

 

نویسنده : آذر نظری : ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

چقدر آلوده‌ای؟؟؟

برای شناختن آدم‌ها این روزها تنها به چشمهایت اعتماد نکن،

چشم‌ها ، تنها ژست‌ها را می‌بینند!!!

می‌دانی که ...این روزها  روشنفکری بیداد می‌کند!!!

کافیست تا بو کنی،

بو کن  تا بوی مشمئزکننده شان را حس کنی!!!

بوی گند بی‌اخلاقی ..

آری این روزها  که روشنفکری بیداد می‌کند ، هوا، هوای نفس کشیدن نیست ...

 

                                         ×××

۴ راه برای کمتر اذیت شدن پیشنهاد می‌کنم:

- تو هم مشمئز‌کننده باشی (خاله زنک  ، خودشیرین  ، دورو و ... می‌تونی کلی هم حرفهای قشنگ و قلمبه، سلمبه ه بزنی ،  لازمه...) شایدم هم همین الآن باشی و خودت نمی‌دونی!!! 
- بی‌رگ باشی ( یه مرده ، بودن یا نبودن هیچ چیز و هیچ کسی برات مهم نباشه...)
- فرار کنی (بری یه جای خوش آب و هوا‌ تر ...)
- بمونی و بجنگی ( بجنگی؟؟؟ عمرا...جنگیدن با جماعت مخ تعطیل‌ رو از سرت بیرون کن... آخرش یا دیوونه می‌شی ، یا مشمئز‌کننده و یا در بهترین حالتش به بی‌رگ  بودن می‌رسی ...)

 

(بخشی از دردل‌های آدمی  که می‌خواد مشئزکننده نباشه و داره سعی می‌کنه فرار کنه ، اما معتقده که باید همچنان موند و جنگید و خبرنداره که تا الآن هم دیوونه شده ، هم مشمئز‌کننده و هم بی‌رگ!!! )


نویسنده : آذر نظری : ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

درد بزرگیست وقتی یک مشق شب باشی!!!

موجودات بیگناهی به دنیا می آیند

بی انکه بدانند سهمشان از پدر و مادر ،تنها یک نام است!!!

زمان می برد تا دریابند که حاصل حماقتند...

حماقت جماعتی مشنگ و جاهل!!!

 

پ.ن:
-------

دور و برم پر از پدر و مادراییه که صلاحیت بچه دارشدن رو که ندارن هیچی ، خودشون هم احتیاج به مراقبت و تربیت دارن !!! دلم برای  بچه های معصوم این آدمای احمق و بی شعور می سوزه ...
من مخالف بچه دار شدن نیستم ، مخالف بچه دار شدن بدون تفکرم ، بدون رسیدن به صلاحیت و بلوغ فکری ...
متنفرم از کسایی که بچه دار شدن رو یه مرحله از زندگیشون می بینند که باید حتما انجامش بدن و برن مرحله بعد ... انگار مشق شبی رو باید از روی یه سرمشق بنویسن و ازش رد بشن ، همین !!!
یکی به من بگه پس سهم فکر کردن چی میشه؟؟؟


نویسنده : آذر نظری : ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

آبستن خودم هستم

سخت است ،اما... ارزشش را دارد،

                          آنگاه که از پیله تنگ و تاریکت بیرون آیی و بال بگشایی...

                                                   ****

آبستن موجودی ناشناخته و عصاینگر هستم ،
ضربه لگدهایش را احساس می‌کنم... درد لذتبخشی‌ست!!!
            احساس عجیبی است، وقتی در انتظار تولد خودت نشسته باشی ...

 

 

------------------------------

پ.ن:
یه وقتایی بدون اینکه بخوای مجبوری قوی باشی ، مجبوری بجنگی ، مجبوری صبور باشی ...
یه وقتایی به خودت می یای و می بینی دیگه خودت نیستی ، یه وقتایی به خودت میای و می بینی که چقدررررر بزرگ شدی!!!
آره ، یه وقتایی نمی تونی حتی فکرش رو هم بکنی که می تونی چه موجود عظیم و قدرتمندی باشی...

نویسنده : آذر نظری : ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد